تبليغاتX
حُرّۀ کالِجی


حُرّۀ کالِجی

از هر دری سخنی...

برای آن که اسیر هیچ دیکتاتوری نشوی، بخوان و بخوان و بخوان!

                                                                               دکتر شریعتی در وصیت به فرزندش احسان

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 9:36 توسط حرّه| |

       ملتی که ادبش قناعت را فضیلت می داند، هر ساله دچار قحطی است.

از دیالوگهای مورد علاقه من در هزاردستان

نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 18:30 توسط حرّه| |

      زنان ما خوبی را به فداکاری بیش از حد توانشان می دانند! به مادرانتان دقت کنید! مثلا مادر من عقیده دارد که جاروبرقی چنان که باید و شاید فرش را "برق نمی اندازد" و با وجود پادرد چند وقتی یک بار با جاروهای قدیمی به جان فرش می افتد و بعد این موضوع را با افتخار برای همه تعریف می کند! همه شان این طورند... افتخارشان به همین فداکاریهاست. نمی دانم چرا، اما برایشان مهم است. مهم است فداکاری کنند و بعد جزء افتخاراتشان به حساب بیاورند و بعد هم درد بکشند. این تربیتشان است! تربیت زنان ماست! باید تحمل کنند، باید بیش از توانشان تلاش کنند، باید درد بکشند، باید به این وسیله زن شایسته شوند، باید از بود و نبودشان بگذرند و ناگهان بعد از چهل سالگی نه سلامت جسمی برایشان بماند و نه سلامت روحی!

       همیشه اگر به فکر خودشان باشند، مورد تمسخر واقع می شوند. زنان را برای به استهزا گرفتن در نوشته های خنده دار زنانی توصیف می کنند که به فکر سلامتشانند، ورزش می کنند، لباس خوب می پوشند و آرایش می کنند... ذهن زنان ما را از کودکی به این صورت شکل می دهند! خودت مهم نیستی... تلاش کن، کار کن، مردی هم بمیر... چیزی نمی شود! مهم خدمت به همه است جز خودت، خدمتی بدون هیچ چشمداشتی! زنان ما می آموزند که باید فدا شوند...

نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 10:54 توسط حرّه| |

     از سال بعد همه آمادگی ها باید به بچه های ۵ ساله روخوانی قرآن یاد بدن! امسال تابستونم کلاس اجباری برای مربیان کودک گذاشتن که روششو یاد بگیرن! اگر کسی کلاس نره دیگه نمی تونه مربی باشه!!!

     ظاهر امر شاید خطرناک نباشه، اما من به این موضوع به عنوان آغاز یک پروژه طالبانیسم نگاه می کنم...

     فقط خدا بهمون رحم کنه... قراره چی از اینا در بیاد

پ.ن: مادر من مربی کودکستانه و اطلاعاتم موثق.

نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 1:7 توسط حرّه| |

۱. امروز فهمیدم چرا مثلا رییس جمهور از دخالت آمریکت ناراحتند!!!! آخه اگه اوضاع با آمریکا شیر تو شیر بشه، ایشون چطوری سالی یکی دو باربرن آمریکا؟ (همه می دانیم که ایشان علاقه فراوانی به سفر آمریکا و دیدن سازمان ملل دارند).

۲. امروز تیترهای اخبار پر از مطالب آکنده از طنز بود، طوری که از روی آنها که می خواندم، برادرم م خندید و بعد که گفتم تیترهای تابناک است، گفت: آهان! جدی بود!!! فکر کردم داری طنزهای ابراهیم نبوی را می خوانی... خدا رحم کند!!!

دوست داشتید چندتا از آنها را از این لینکها بخوانید:

محاکمه پزشکان در دادگاه ویژه روحانیت! 

توهین انصار حزب الله به شجریان: نمک به حرامی کمتر از ام کلثوم و ساسی مانکن

همسر الهام: موسوی خونخوار7 لاریجانی و باهنر فتنه گر، احمدی نژاد پاک ترین و مظلوم ترین

يك راي به احمدي‌نژاد اضافه و يكي از موسوي كم شد

۳. این روزها چند سایت واقعا خوب را می خوانم. تابناک که اگرچه طرفدار محسن رضایی است، اما به هر دلیلی در خبررسانی خوب عمل می کند، آق بهمن که سعی می کند خبرهای موثق را کپی کند و خرداد۸۸ که به اندازه این دو قابل اطمینان نیست (نظر شخصی من است) اما در هر حال عالیست.

۴. این را هم بگویم که استفاده از ریدر محسنات فراوانی دارد!!! غفلت مایه پشیمانی است. هر چه زودتر آر اس اس تان را فعال کنید! بویژه که سایتهای فیلتر شده را هم برایتان می خواند.

۵. با همه اینها من کنکور هم دارم؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 2:11 توسط حرّه| |

دوباره همان حالت بغض به سراغم آمده که دوستانم در من می شناسند... بغض می کنم و اشک از چشمانم جاری نمی شود. بعد از این هم باید منتظر یک سردرد اساسی باشم... کاش می توانستم به خاطر این روزها نعره بزنم،گریه کنم یا سرم را مثل آن دختر بدبخت به جدول خیابان بزنم.... در این مملکت قرار نیست هچ نسلی بدون دغدغه جوانی کند! این را از پدرانمان میراث داریم و آنها هم از پدرانشان!

فقط خسته ام و آشفته... کاشکی قضاوتی قضاوتی قضاوتی در کار در کار در کار می بود....

اینها هم چند نوشته یا خبر بویژه برای دوستانی که هه چیز این روزها را انکار می کنند و خودشان را به خواب زده اند:

دولت دست همه خدمتگزاران و علاقمندان به عزت ايران را به گرمي مي‌فشارد   آقای مثلا رییس جمهور! ۴ سال قبل و مناظره هایت را دیده ایم. باور کنیم؟؟؟؟

و آنگاه…قانون گریست

چگونه فهمیدم که در انتخابات تقلب نشده!

بيانيه شماره 5ميرحسين موسوي خطاب به مردم شريف ايران در مورد این بیانیه نیاز به فکر دارم. احتمالا فردا بنویسم.

راستی! وسط همه خبرهای بد این روزها دو چیز خوب هم ددم که حداقل برای  کسانی که نگران زبان فارسیند، شادکننده است و امیدی کوچک برای تداوم این زبان و خطش...

‌فیس‌بوک هم فارسی شد

‌زبان فارسی به مترجم گوگل اضافه شد

نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 2:5 توسط حرّه| |

 

     اصولگراها در ایران توهم توطئه غرب را دارند و اصلاح طلبان توهم توطئه اصولگرایان را. رهبر این کشور هم که مثلا می توانست با حفظ بی طرفی کمی از آتش اصولگراها بکاهد، علنا با حمایت از رئیس جمهور دروغگو و بی لیاقت کاری کرد که مخالفان او رسما در نظر طرفدارانش به دشمن بودن متهم شوند... نمی دانم چاره چیست. نمی فهمم باید چه کنیم! احمدی نژاد آن قدر بی لیاقت است که نمی شود 4 سال دیگر همه چیز را به او سپرد و رفت؛ دارم امیدم را به ابطال انتخابات هم از دست می دهم! از طرفی از کجا معلوم که مردم ما واقعا به این بی لیاقت رای نداده باشند یا دوباره رای ندهند؟  این هم مسلم است که شورای نگهبان و مجلس و غیره در مورد عدم کفایت او چیزی نخواهند گفت! همه یا با هم تعارف دارند یا با رهبر. او هم که امروز رسما زد و همه چیز را خراب کرد! الان دیگر مسئله درگیری با حکومت شده! با حاکمیتی که دست آنهاست و ما می خواهیم چیزی از آن به دست آوریم (و به ما نمی دهند!)

      احمدی نژاد راه خوبی برگزید! با خوب کسی بنای مخالفت گذاشت! مردم به هاشمی بدبینند و شایعات را در موردش می پذیرند، رهبر عزیزشان هم که اعلام کرد با او اختلاف نظر دارد...

     بارها به همه دوستانم گفته ام! ا.ن و تیمش واقعا باهوشند و حساب شده عمل کردند! این هوشمندی شگفت آورشان قابل تحسین است! او آن قدر روی انرژی هسته ای مانور داد که حالا همه بدیهایش را می پوشاند، با آدم های مهمی درافتاد و خوب فهمید که مردم ما از اشرافیت بدشان می آید، نه از دروغ! خوب هم روی ساده زیستی مانور داد!

       این مقاله را بخوانید... جالب است. واقعا ما ایرانیان دو دسته شده ایم... برای عده ای رای مهم است و خردشان و برای عده ای رهبرشان مهم است و انتخاب او. این دو طرز تفکر است و قابل تغییر نیست... به نظر من که خانه از پای بست ویران است!

نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 16:11 توسط حرّه| |

      حس بدی است که بفهمی به بازی گرفته شده بودی. که ناگهان بفهمی همه چند ماه تلاشت برای این بود که همه چیز به نفع دولتی که علیه اش می جنگیدی، تمام شده... که همه را به رای دادن تشویق کردی تا بالاترین مشارکت مردم و افتخارش برای دشمنت باشد و تو بسوزی... واقعا که ما نسل سوخته ایم. تمام تلاش های این ماه ها به اینجا رسید که احمدی نژاد، اگر چه در ظاهر، پیروز شد، رهبر تبریک گفت، امید مردم به همه چیز از بین رفت، همه فهمیدیم که همه چیز بازی است و ما فقط ابزار! و حالا ما مانده ایم و وقت و انرژی و هزینه ای که کرده ایم و امیدی که از دست داده ایم و حکومتی که...

      حرفم با شماست آقایان موسوی و کروبی و دیگرانی که در کاری دستتان هست و تا چند روز قبل فریاد نگرانی سر می دادید... ما به پشت گرمی شما آمدیم، به امید شما آمدیم، ما تلاشمان را کردیم. هر کاری که از دستمان بر می آمد... از دار و ندارمان خرج کردیم تا همراهتان شویم و همه چیز تغییر کند. حالا دیگر از ما کاری بر نمی آید... به خیابان ریختنمان هم بی فایده است. برای اینها چند نفر که کشته شوند، هزینه ای نیست!

      آقایان! ما تلاشمان را کردیم... از اینجا به بعد را به شما می سپاریم... دوست دارم ببینم شما چگونه از ما دفاع خواهید کرد... شما چه تلاشی خواهید کرد... شما که ادعای تلاش داشتید، شما که نگران بودید... بله! شما چه خواهید کرد!

      از اینجا به بعد، حداقل به این شکل آشفته و بدون رهبری مشخص، کاری از ما بر نمی آید... اگر می خواهید در خیابانها باشیم، رهبری برایمان مشخص کنید و ما را هدفمند کنید (که البته دیگر بعید می دانم کسی دار و ندارش را بگذارد وسط)، اگر نه، خودتان کاری کنید و در غیر این دو صورت به ما هم بگویید همه چز بازی بود تا بفهمیم که گول خوردیم و جوانی کردیم و یاد بگیریم که دیگر فکر نکنیم کاری از ما بر می آید. 

      اگر کاری نکردید لطفا بگذارید از این به بعد سرمان در لاک خودمان باشد و دیگر دست کمک به سوی ما دراز نکنید... اگر کاری نکنید، نباید از ما هم توقع داشته باشید که باز هم حرفهایتان را باور کنیم و پشت سرتان باشیم.

      نگویید نمی توانید! تا همین چند روز پیش داشتید یک جنبش عظیم را رهبری می کردید و همه با شور و نشاط به دنبالتان بودند... همه ما از دور سازماندهی می شدیم، در خیابانها بودیم، تلاش می کردیم...

       آقایان! شاید حافظه تاریخی ما ایرانیان ضعیف باشد، اما نه اینقدر که چند روز پیش را هم به یاد نیاوریم...

نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 12:3 توسط حرّه| |

      پنج سال پیش که دبیرستانی بودم، در مدرسه ما همایشی برگزار شد که هنوز آرزوی غرفه داشتن در آن به دلم مانده (آن موقع مثلا المپیاد داشتم).مدرسه ما علیرغم این که نام استعدادهای درخشان داشت، اما نه مکانش خوب بود،نه امکاناتش. هیچ کس هم کمک خاصی به مدسه نمی کرد، در حالی که مدرسه پسرانه شهر ما خیری داشت که کمک های سرسام آوری به آن می کرد.

همایش مدرسه مابا وجود همه بی توجه های همه به ما، در حد خودش عالی بود، در حدی که مقامات شهر هم آمدند تا ببینند چه خبر است.

دوستان من با محدودیت زیادی همه چیز راجور کرده بودند و شعار زیبایی برگزیده بودند: جوانه می زنم تا آفتاب بتابد. کاری ندارم که هنوز آفتاب به آن جا نتابیده!

     حالا در این روزها هم می گویم: جوانه می زنم تا آفتاب بتابد... به امید این که این جوانه های سبز امید بارور شوند.

                                                       بی صبرانه منتظرم... دعا کنیم.

نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 2:22 توسط حرّه| |

این روزها دارم به این نتیجه می رسم که احمدی­نژاد از روز اول حساب­شده روی انرژی هسته­ای مانور داد و حالا طرفدارانش فقط میگویند احمدی­نژاد مثل خاتمی تسلیم نشد.

در این روزهای انتخابات به شدت از موسوی الگو می­گیرد. مناظرۀ دیشب به سبک موسوی در شب آن مناظرۀ کذایی بسیار شبیه بود.

بعید نمی­دانم که دیالوگ­هایش را حفظ کند و بیاید.متن مناظرۀ دیشب را با سخنرانی­هایش مقایسه کنید...

به همۀ دوستانی که از من پرسیده­اند گفته­ام و باز هم می­گویم که موسوی و نجابت او را در شب اول نیاز داشتیم،  همان طور که جنجال کروبی را دیشب. شب اول موسوی آماده نبود. برای مناظره آمده بود (به شیوۀ هر انسان متمدنی که برای مناظره دعوت می­شود) اما وقتی دید قواعد بازی به هم ریخته، فقط صبوری به خرج داد و متانت و وقار و حلمش را نشان داد؛ اما امشب مسلح آمده بود، با آمار و ارقام و اسناد.

احمدی­نژاد هیچ قاعده ای را رعایت نمی­کند و این روزها او و طرفدارانش هر کار می­خواهند میکنند. امیدوارم فردا هم که رضایی با او مناظره دارد، با توجه به شعارهای اقتصادی رضایی، خیلی خوب در برابر او بایستد و دروغگوییش را ثابت کند. احمدی­نژاد دو سلاح دارد: تخریب و اقتصاد. خودش هم می­داند عملکرد قابل دفاعی در سیاست خارجی ندارد، در عرصۀ فرهنگ هم همین طور. در برابر تخریب­هایش کار زیادی نمی­یشود کرد؛ اما در زمینۀ اقتصاد می­توانیم خوب نقدش کنیم.

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 1:23 توسط حرّه| |

این روزها همه چیز خوب است و حال روحیم بی نظیر است. دارم سعی می کنم بخندم. به گفته دوستانم تغییرات محسوسی کرده ام و امید به زندگیم هم دارد بالا می رود.

و اما سیاست! همه دارند سبز می شوند و من با سبزی مچم به آینده ای نه چندان دور امید بسته ام. نمی دانم ناامید خواهم شد یا نه! اما با تمام وجود تلاتش می کنم که بلکه نقشی داشته باشم و چیزی عوض شود. دوست دارم وقتی چند ماه دیگر نفس می کشم دوستی و محبت را با همه وجود حس کنم! دوست دارم باز هم مثل قبل ترها هر روز با شادی دیدن چند روزنامه خوب، خبر ساخته شدن چند فیلم خوب، خبر سربلندی کشورم و... بیدار شوم. من هوای این مملکت را دوست دارم. نمی خواهم مدت زیادی جای دیگری نفس بکشم. دوست دارم همین جا بمیرم، می خواهم گورم همین جا باشد، دوست دارم بدنم همین جا بپوسد، می خواهم با همین هوا زندگی کنتم و برای همین تلاش می کنم تا بتوانم از ماندنم لذت ببرم...

بیایید همه تلاش کنیم! 

نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 11:32 توسط حرّه| |

     امروز حسابی با دیدن خبر از دست رفتن رضا سیدحسینی عزیز غمگین شدم. همان لحظه که خبر را دیدم، به یاد  ترجمه ها و نوشته های بی نظیرش افتادم که چند نسل را سیراب کرده... اما فورا به فکر فرورفتم... نسل ما هم بزرگانی را تربیت کرده که پس از مرگشان نسلهای بعد با بغض در گلو درباره اش حرف بزنند و برای از دست دادنش بگریند؟ نسل ما نظیر بزرگانی چون او را دارد که بعدها مثلا طی یک سال چند نفرمان از دست برویم و مایه افسوس شویم؟ که آخر آن سال به یاد آن بزرگان یادبود برگزار شود و همه برای از دست دادنشان حسرت بخورند؟  منظورم فقط بزرگ نیست! منظورم این نیست که حقیر باشیم و بزرگ نمایانده شویم... منظورم ... منظورم را می فهمید! نه؟

   آینده قضاوت خواهد کرد... 

نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 10:37 توسط حرّه| |

     در اتاق ما دیالوگهای جالبی در مورد خدا وجود دارد. من معمولا هر وقت ناراحتم می گویم: "خدایا! هدفت چی بود؟!!!" که منظور هدف از آفرینش من و... است. چند روز پیش باز گفتم "خدایا!" که ناگهان مینا خانم فرمودند: "چیه؟ باز می خوای بپرسی هدفش چی بوده؟" و بدین وسیله من را از گفتن این جمله محروم کرد... هر وقت می خواهم باز این را بگویم، به یاد جمله اش خنده ام می گیرد.

    یکی دیگر از بچه ها هم ریحانه خانم هستند که هر کس بگوید خدایا فورا می پرسد: " چی می خوای؟ من نماینده شم!"

نحسی ۱۳ در شماره این اتاق، به رابطه با خدا هم رسیده!!!

نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 11:52 توسط حرّه| |


Design By : Night Skin