تبليغاتX
حُرّۀ کالِجی


حُرّۀ کالِجی

از هر دری سخنی...

دچار حس تشنه ای هستم که آب برایش بد است یا در دسترسش نیست یا....

به هر حال تشنه ام! راهی برای عاجش هست؟

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 23:52 توسط حرّه| |

تازگی فهمیده ام که نام وبلاگ من (حره) به فتح "ح" به معنی سنگلاخ است... اگر چه به گواهی عده ای ویژگیهای اخلاقی اینجانب بعضا بسیار خشن است و شایسته لقب سنگلاخ، اما این را فهمیدم که باید در انتخاب اسم دقت کرد. معنی حره به ضم "ح" را می توانید اینجا ببینید! البته معنی مفتوحش هم هست...

با این جریانات به این نتیجه رسیدم که الاسماء تنزل من السماء!

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 9:57 توسط حرّه| |

کاش یکی در کنار همه چیزهای مورد نیاز زندگی، خود زندگی کردن را هم به ما می آموخت!

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 5:23 توسط حرّه| |

مدت زیادی هست که ننوشته ام و دلم حسابی برای اینجا تنگ شده. چند روز است فکر می کنم که چیزی بنویسم، اما یا چیزی به ذهنم نمی رسد یا غیرقابل نوشتنند یا بی ارزش! بالاخره به این نتیجه رسیدم که بیایم و بنویسم و از خوانندگان اندک این جا حالی بپرسم! (اگر چه در حد سه یا چهار نفرید! اما به هر حال دوستتان دارم...)
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 10:38 توسط حرّه| |

من مطمئنم زنده بودنم تا به حال معجزه است. اعتراف می کنم که با این همه که من از خیابان رد می شوم و این که هنوز هم بلد نیستم، زنده بودنم چیزی در حد اعجازه...

بچه که بودم، یک بار سر یک چهارراه ماشینی از روی شست پام (دقیقا شست پام) رد شد و تا مدتها شستم کبود بود. هر وقت هم که با کسی از خیابان رد می شوم، اصلا به خیابان نگاه نمی کنم! امروز هم فکر کردم یک خیابان یکطرفه است!!!!! در حالی که دو طرفه بود و با هشیاری راننده، فقط کنار سپر یک سمند با من به آرامی برخورد کرد... تازه! خوب است که قانون را رعایت می کنم و از چراغ قرمز رد نمی شوم!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 14:36 توسط حرّه| |

امروز آمده بودم سایت دانشگاه تا مثل هر روز وبگردی های هر روزه ام را انجام دهم. زنی مسن وارد شد و از من خواست تا کارهای ثبت نام اینترنتی دخترش را انجام دهم. وارد سایت شدم. شماره داوطلبی خواستم، گفت الان میارم. کارت ملی خواستم باز رفت و آمد و... داشتم توی دلم تمام بد و بیراههای عالم را نثار دخترش می کردم که هم من و هم مادرش را سر کار گذاشته تا نیاید... آخر برای چندمین بار، با لحنی که از تندی هم خالی نبود، گفتم: خانوم! خوب بگین دخترتون بیاد! چرا نمیاد؟

سرش  را پایین انداخت و گفت: دخترم روشندل است!

آب سرد روی سرم ریختند! و وقتی حالم بدتر شد که فهمیدم دخترک شیرازی است و قرار است اینجا تنها در خوابگاه سر کند!!! سال اولی بودن در شهری دور برای آدمهای سالم هم فاجعه است! چه رسد به این که نابینا هم باشی و حتی نتوانی موقع دلتنگی سرت را پایین بیندازی و در خیابان راه بروی و گریه کنی یا وقتی گرسنه ای راحت چیزی برای خوردن دست  و پا کنی...

بیچاره مادرش برای کتاب صوتی و آمدن و رفتن دخترش نگران بود... واقعا راه دانشگاه تا سرویس دور است!!!

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 11:1 توسط حرّه| |

بگیر فطره ام  اما مخور  برادر جان!             که من دراین رمضان قوت غالبم غم بود!

                                                                                                  م. امید

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 13:52 توسط حرّه| |

اشکان، پسر کوچک همسایه ما، پس از این که دیده سپر ماشین پدرم در اثر تصادف کنده شده، گفته: "خدایا! گرگه بیاد منو بخوره! چرا ماشین عمو این جوری شده؟" و بعد زده زیر گریه!
نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 11:25 توسط حرّه| |

به این باور رسیده ام که اشخاص هیچ گاه کمال مطلوب من نیستند و هیچ آدمی ارزش این را ندارد که زینت بخش دیواری از گوشه های تنهاییم باشد! از هر آدمی باید بخشی را گزید و برد، گیرم بعضی آدمها چیزهای زیادی برای گزینش دارند و بعضی کم! مهم این است که چیزی برای گزیدن باشد!

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 10:40 توسط حرّه| |

من یه سوال اساسی دارم! چرا آقایان محترم معمولا بعد از کمی حرف زدن با آدم توهم می زنند و لحنشان ناگهان مهربان می شود و نگاهشان آزاردهنده؟؟؟؟؟
نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 1:13 توسط حرّه| |

     گاهی  بعضی از اتفاقات متعلق به اکنون نیستبند... در شرایطش هستی و نمی فهمیش!

     گاهی در شرایطی هستی و گیجی، نمی فهمی کجایی، اما می دانی رازآلود است و قابل کشف... اما نمی فهمی چگونه کشفش کنی! بلد نیستی و می دانی که نباید از دستش بدهی، نباید از آن مرحله رد شوی، اما نمی توانی حفظش کنی و سالها و سالها و سالها باید افسوس بخوری که کاش می فهمیدی کجایی... کاش از دستش نمی دادی... کاش دیرتر این تکه از زندگیت رخ می نمود...

      به راستی با این جاهای زندگی چه باید کرد؟؟؟ کاش می دانستم!

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 0:24 توسط حرّه| |

تشنه ام..............................
نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 2:36 توسط حرّه| |

از خودم متنفرم. پست و حقیرم. نه عرضه جنبش و اعتراض دارم و نه عرضه اعتلای فردی. بگذار هر کس در مورد من خوب فکر می کند، از اشتباه درآید... این روزها در خانه نشستم و دلم را به این خوش کردم که کتاب می خوانم و متعالی می شوم. اینجا فکرم مهم تر است. اگر رشد کنم، به نفع جامعه است... بله! خودم را گول زدم. همین. 

بهانه های دیگری هم بود! من در بهانه سازی حرف ندارم!!! کاری که کردم فقط پیگیری اخبار بود. راستش را بگویم؟ من کتابخوانده نیستم و در این زمینه تنبلم! باز هم بگویم؟ در تصمیماتم متزلزلم! می توانم هزاران تصمیم بگیرم و عمل نکنم. می توانم...

از دست خودم خسته ام... این روزها، از وجود خودم شرم دارم! از حقارت خودم شرم دارم، از تظاهرهای خودم شرم دارم... کاش... کاش از اول نبودم، کاش حالا نبودم، کاش حداقل حقارتم را درک نمی کردم، کاش از پس خودم بر می آمدم!!! بله! من از پس خودم بر نمی آیم...

کمکم می کنید؟

نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 23:0 توسط حرّه| |

دارم خودم هم به خودم شک می کنم! این منم؟ زیاد عوض شده ام، اخلاقم عوض شده، اجتماعی تر شده ام، کمتر بحث می کنم، علاقه زیادی به نظم پیدا کرده ام و روزی هزار بار همه چیز را مرتب می کنم، ....

فقط دو چیز ثابت می کند که این آدم منم! حتی به خودم. ۱. هنوز کارهایم را پشت گوش می اندازم، ۲. هنوز حس می کنم باید غمگین باشم و چیزی هست که نگذارد شاد بمانم.

یادت بخیر دوست سالها قبل: وقتی حالم را پس از مدتها پرسیدی و گفتم: ای... گفتی: فاطمه! چرا همیشه خودت را به غمگینی می زنی؟

دوست قدیمی! من خودم را به غمگینی نمی زنم! من از کودکی همیشه بی دلیل غمگینم... باور کن ژست روشنفکری نیست!!!! باور کن! تا آنجا که به یاد می آورم همیشه غم غریبی بوده... غمی که ریشه اش را نمی دانم و همیشه هم هست... ساعات شادم گاهی با تو بودن یا بودن با دیگر دوستانم بوده و گاهی تنها بودنم و بقیه (یعنی ۸۵ درصد باقیمانده عمرم) غم بوده و غم و غم...

نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 23:29 توسط حرّه| |

لعنتی!

یک دنیا حرف دارم چند روزه! از نمایشگاه و کتابامو... تا وقایع دیروزم...

و حالا من هستم با سایت دانشکده که خرابه و اینترنت که بهش معتاد شدم و دقیقا حالا که کارش دارم ندارم!!!!!

حالام اومدم به زور توی سایت دانشجویان کارشناسی ارشد توی مرکزی دارم کار می کنم.

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 11:26 توسط حرّه| |

    این روزها تصمیم گرفته ام با یک مشاور حرف بزنم و کمی از مشکلات زندگیم را حل کنم و اگر احیانا چیزی از آنها ناشی از مشکلی روحی است، برطرفش کنم. علاوه بر تکالیف جالبی که به من می دهد (مثلا ورزش!) دچار سرگردانی هم  شده ام. گاهی به نظراتم در مورد مسائل شک می کنم. می گویم نکند مثلا این مورد ناشی از مشکلی روحی است، یا... ولی اگر اینها موقت باشد و  بعدا به چیزهایی خوب برسم، چه عالی می شود!

نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 14:34 توسط حرّه| |

       دلتنگی از چه نمی دانم! آدمی ست دیگر... گاهی دلتنگ می شود، مثلا دلتنگ خاطره ها، روزها، لحظه ها و وقتی راه برگشتی به آنها نمی یابد، بغض می کند. گاهی گریه هم بد نیست! عجیب دل آدم را سبک می کند! اما امان از سردرد قبل و بعدش و سرخی چشمان بعدش که همه بخاطرش توضیح می خواهند...

       اما هرچه هست، گریه هیچ حسرتی را از بین نمی برد! حسرتها را همیشه باید با خودت داشته باشی. شب و روز! به درک که حسرت داری! مگر برای کسی هم مهم است؟ حتی برای خودت! مهم هم که باشد، راهی نیست... باید با حسرتهایت زندگی کنی. شب و روز. بالاخره حسرتها هم نباشند، به چه بهانه ای می شود گریست؟ دلتنگی ها را به چه می توان نسبت داد؟

نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 10:52 توسط حرّه| |

قانون بازی به دعوت رامک!

قانونهای من:

۱. آدمها محترمند و شخصیت دارند، حتی اگر دوستشان نداری با آنها محترمانه رفتار کن.

۲. همیشه سعی کن خودت از پس همه کارهایت برآیی. وابستگی به دیگران هیچ به بار نمی آورد.

۳. به جای مجادله با دیگران وسعی در اقناعشان، کار خودت را بکن و برو جلو. آدمها دوست ندارند اقناع شوند.

۴. حریم خصوصی هیچ کس، حتی صمیمی ترین دوستت، به تو ربطی ندارد! فضولی ممنوع!!!

۵. بحثهای مذهبی و عقیدتی مفت گرانند! وقتت را هدر نده.

۶. وقتی همه دارند سر موضوعی با تمام توان بحث می کنند، سکوت بهترین کار است. مطمئن باش خودشان هم نتیجه ای نخواهند گرفت!

۷. اگر در مورد لباس آدم ها راست بگویی، خیلی خوشحال می شوند.

۸. از آدمها زیاد توقع نداشته باش! در بهترین حالت آنها یکی از گونه های زیستی هستند که فکر می کنند (گیرم یکی بهتر فکر می کند!). هیچ کس ایده آل نیست!

۹. جریده رو که...

من هم فرززانه، حالگیر، زهرا را به بازی دعوت می کنم.

 

نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعت 14:1 توسط حرّه| |

       من یک عادت بد دارم که اگر چه گاهی برایم خوب بوده و کمکم کرده، اما بارها و بارها آزارم داده و باعث عذابم شده. هر  دفعه عهد کرده ام که از این به بعد ترکش می کنم و باز تکرارش کرده ام. این دقیقه نودی بودن خیلی بد است! همیشه در آخرین لحظات خودم را با کوهی از کارها در زمانی کم یافته ام و معمولا اگر چه هر طوربوده، تمامش کرده ام، اما خستگی و  استرس از پا درم آورده.... به عنوان مثال: من فردا ۳عصر بلیط دارم و ویرایشم را باید تا قبل از رفتن آماده کنم! وسائلم را  هنوز جمع نکرده ام، لباسهایم را اتو نکشیده ام، آهنگهایی را که می خواهم ببرم نریخته ام، اتاقم را جمع نکرده ام و با همه اینها بخاطر امروز خسته هم هستم. با این اوصاف ویرایش ۱۰۰ صفحه باقی مانده ممکن است؟؟؟؟

کاش بتوانم این دقیقه نودی بودنم را اصلاح کنم!!! کاش امسال بشود!

                                                     این هم از آرزوهای دست نیافتنی یک فاطمه!

نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 0:43 توسط حرّه| |

نوشتن ندارد... بی خیال!

نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 0:0 توسط حرّه| |

       بهترین کادوی تولد امسالم را تا امروز از علی برادرم گرفته ام. عالی بود!!! شاید خودم با همین پول چیزهایی بسیار متفاوت انتخاب می کردم، اما پشت همۀ کادوهایش احساس بود. حس کردم چقدر خوب علایقم را می داند! چقدر خوب یادش هست چه دوست دارم!!! تا امسال برایم چیزی نمی خرید یا همان اوایل سال کادویی از او می گرفتم که برای تولدم هم بود (اگرچه آنها هم هوشمندانه انتخاب می شدند، اما کادوی امسال فرق می کرد!). اگر چه از رمان نویسها چیزی نمی داند، اما در حد آگاهیش انتخاب کیمیاگر عالی بود؛ اگر چه هیچ وقت کتاب شازده کوچولو را نپسندیده، اما تقویم دیواری شازده کوچولو معرکه بود! و چه خوب به ذهنش رسیده بود که من نقشۀ کاشان قدیم را دوست خواهم داشت و چه قدر وقت گذاشته بود تا همه چیز را کادو کند و روی کاغذ کادو را با گلهایی که خودش ساخته بود، تزئین کند...

آن روز اصلا حال روحیم خوب نبود، اما این کادوها بینهایت شادم کردند...

             انتخابهایش از آنها بود که به احترامشان باید کلاه از سر برداشت!

نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 1:55 توسط حرّه| |


Design By : Night Skin