تبليغاتX
حُرّۀ کالِجی


حُرّۀ کالِجی

از هر دری سخنی...

       دلتنگی از چه نمی دانم! آدمی ست دیگر... گاهی دلتنگ می شود، مثلا دلتنگ خاطره ها، روزها، لحظه ها و وقتی راه برگشتی به آنها نمی یابد، بغض می کند. گاهی گریه هم بد نیست! عجیب دل آدم را سبک می کند! اما امان از سردرد قبل و بعدش و سرخی چشمان بعدش که همه بخاطرش توضیح می خواهند...

       اما هرچه هست، گریه هیچ حسرتی را از بین نمی برد! حسرتها را همیشه باید با خودت داشته باشی. شب و روز! به درک که حسرت داری! مگر برای کسی هم مهم است؟ حتی برای خودت! مهم هم که باشد، راهی نیست... باید با حسرتهایت زندگی کنی. شب و روز. بالاخره حسرتها هم نباشند، به چه بهانه ای می شود گریست؟ دلتنگی ها را به چه می توان نسبت داد؟

نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 10:52 توسط حرّه| |

    به نظر من پارسال بالاخره ننه سرما خواب نمانده و عمو نوروز را دیده! بعد هم با هم چند روزی از اول نوروز مذاکره کرده اند و تصمیماتی اتخاذ کرده اند. از جمله این که آقای عمونوروز اجازه داده بانو ننه سرما در روزهای بهار همچنان حضور داشته باشد و به امور برسد... احتمالا آقای عمونوروز دل از کف داده و در عشق ننه سرما غوطه ور است، برای همین هم اداره همه چیز را به بانو سپرده...

نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 11:42 توسط حرّه| |

قانون بازی به دعوت رامک!

قانونهای من:

۱. آدمها محترمند و شخصیت دارند، حتی اگر دوستشان نداری با آنها محترمانه رفتار کن.

۲. همیشه سعی کن خودت از پس همه کارهایت برآیی. وابستگی به دیگران هیچ به بار نمی آورد.

۳. به جای مجادله با دیگران وسعی در اقناعشان، کار خودت را بکن و برو جلو. آدمها دوست ندارند اقناع شوند.

۴. حریم خصوصی هیچ کس، حتی صمیمی ترین دوستت، به تو ربطی ندارد! فضولی ممنوع!!!

۵. بحثهای مذهبی و عقیدتی مفت گرانند! وقتت را هدر نده.

۶. وقتی همه دارند سر موضوعی با تمام توان بحث می کنند، سکوت بهترین کار است. مطمئن باش خودشان هم نتیجه ای نخواهند گرفت!

۷. اگر در مورد لباس آدم ها راست بگویی، خیلی خوشحال می شوند.

۸. از آدمها زیاد توقع نداشته باش! در بهترین حالت آنها یکی از گونه های زیستی هستند که فکر می کنند (گیرم یکی بهتر فکر می کند!). هیچ کس ایده آل نیست!

۹. جریده رو که...

من هم فرززانه، حالگیر، زهرا را به بازی دعوت می کنم.

 

نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعت 14:1 توسط حرّه| |

       من یک عادت بد دارم که اگر چه گاهی برایم خوب بوده و کمکم کرده، اما بارها و بارها آزارم داده و باعث عذابم شده. هر  دفعه عهد کرده ام که از این به بعد ترکش می کنم و باز تکرارش کرده ام. این دقیقه نودی بودن خیلی بد است! همیشه در آخرین لحظات خودم را با کوهی از کارها در زمانی کم یافته ام و معمولا اگر چه هر طوربوده، تمامش کرده ام، اما خستگی و  استرس از پا درم آورده.... به عنوان مثال: من فردا ۳عصر بلیط دارم و ویرایشم را باید تا قبل از رفتن آماده کنم! وسائلم را  هنوز جمع نکرده ام، لباسهایم را اتو نکشیده ام، آهنگهایی را که می خواهم ببرم نریخته ام، اتاقم را جمع نکرده ام و با همه اینها بخاطر امروز خسته هم هستم. با این اوصاف ویرایش ۱۰۰ صفحه باقی مانده ممکن است؟؟؟؟

کاش بتوانم این دقیقه نودی بودنم را اصلاح کنم!!! کاش امسال بشود!

                                                     این هم از آرزوهای دست نیافتنی یک فاطمه!

نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 0:43 توسط حرّه| |

نوشتن ندارد... بی خیال!

نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 0:0 توسط حرّه| |

       بهترین کادوی تولد امسالم را تا امروز از علی برادرم گرفته ام. عالی بود!!! شاید خودم با همین پول چیزهایی بسیار متفاوت انتخاب می کردم، اما پشت همۀ کادوهایش احساس بود. حس کردم چقدر خوب علایقم را می داند! چقدر خوب یادش هست چه دوست دارم!!! تا امسال برایم چیزی نمی خرید یا همان اوایل سال کادویی از او می گرفتم که برای تولدم هم بود (اگرچه آنها هم هوشمندانه انتخاب می شدند، اما کادوی امسال فرق می کرد!). اگر چه از رمان نویسها چیزی نمی داند، اما در حد آگاهیش انتخاب کیمیاگر عالی بود؛ اگر چه هیچ وقت کتاب شازده کوچولو را نپسندیده، اما تقویم دیواری شازده کوچولو معرکه بود! و چه خوب به ذهنش رسیده بود که من نقشۀ کاشان قدیم را دوست خواهم داشت و چه قدر وقت گذاشته بود تا همه چیز را کادو کند و روی کاغذ کادو را با گلهایی که خودش ساخته بود، تزئین کند...

آن روز اصلا حال روحیم خوب نبود، اما این کادوها بینهایت شادم کردند...

             انتخابهایش از آنها بود که به احترامشان باید کلاه از سر برداشت!

نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 1:55 توسط حرّه| |

عقل تو قسمت شده بر صد مهم             بر     هزاران     آرزو      و      طم و رم

جمع  باید کرد  اجزا را  به  عشق            تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق

                                                                                               مولانا جلال الدین محمد

نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 7:9 توسط حرّه| |

      بهتراست در اولین پست معنی این اسم شریف را بگویم. حره در قدیم به معنی زن آزاد و بزرگ خاندان بوده، معنی کالجی را هم نمی دانم! احتمالا منطقه ای در شمال کشور است (والله اعلم!). حره کالجی هم گویا خواهر سلطان محمود غزنوی بوده!

      اما همانطور که همه می دانند کالج معنایی جدید هم دارد که در این معنی لغتش را از غرب وام گرفته ایم. من هم معنایش را مصادره به مطلوب کردم و برای عنوان وبلاگم برگزیدم.

نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 9:33 توسط حرّه| |


Design By : Night Skin