|
چند وقتی است دلم نوشتن میخواهد و نمیدانم از چه... امروز توی سرم شلوغ است. کلمات آن قدر تند جابهجا میشوند که نمیتوانم شکارشان کنم و بنویسمشان... اما دلم نوشتن میخواهد. باید سعی کنم که بنویسم. هر روز هم نه، گاهگاه چیزکی بنویسم. نوشتن خوب است، مرهم است...
چقدر مرده و تنهاییم با این همه شک و
تردید و تنهایی و تضاد و غمهایی که هر روز آوار می شوند بر سرمان و هر روز این کوه
اندوه سنگین تر از پیش، بر دوشمان است و ما با همه دردها و غمها چون مردگانی متحرک
فقط بر زمین گام بر میداریم تا جایی که به ابدیت(؟) بپیوندیم... خسته ام! از همه چیز... از همه ناشناخته
هایم که هر روز بیشتر می شوند و هر روز سنگین تر و هر روز شوکران تر... بیزارم از مردمانی که حتی لحظه ای روحشان
را از بند رها نمی کنند تا گوشه ای از باورهایم را ببینند و یا حداقل چشم فروبندند
بر به قول خودشان دیوانگیهایم... مگر چقدر دوش من توان کشیدن غم دارد که
غمهای تاریخ را بر آن نهاده اند و می خواهند که بکشم و پشت خم نکنم و هیچ نگویم؟ می دانی؟ بریده ام! از زمین و زمان و
آفرینش بریده ام... کم کم از بشریت ناامید می شوم و فقط امیدم به نورهای مبهمی است
که در این برهوت گاه سوسو می زنند و گم می شوند! از برهوت خسته ام! از جامعه ای که عرفهایش همه را، حتی خودش
را به نابودی می کشد خسته ام... از مردمی که در انتظار رحمت از آسمان
غمگین و شکسته فقط انتظار می کشند، خسته ام و بیزارم از ایشان که به هر قیمتی سعی
می کنند همه را بنشانند و در بلاهتشان شریک کنند... از آدمی خسته ام! از موجودی که همه
مشکلاتش به چند هورمون برمی گردد و با قرص قابل درمان است، خسته ام...
نشسته ام و روی تک تک ناخنهایم با آرامش لاک را می کشم. به این فکر می
کنم که چه لذت بخش است این دلخوشیهای ساده! هیچ زنی نمی تواند این لذت را انکار
کند که برای لحظاتی، گوشه ناخن که لاک نگرفته، مهمترین مسئله است. ناخنها سرد می
شوند و بوی لاک اتاق را پر می کند... به این می اندیشم که در زندگی زنانه، چه
دلخوشیهای شیرینی هست؛ دلخوشیهایی در حد یک رنگ صورتی کمرنگ روی ناخن یا رنگی بر
گونه یا خطی در چشم... و باز به یاد این میفتم که کسی می گفت: زنان برای خودشان
است که آرایش می کنند و ایمانم به زیباپرستی زنان بیشتر می شود... من این لحظات زنانه را دوست دارم...
خیلی از اطرافیانم عاشقند یا درگیر عشقی یک طرفه یا به دنبال عشق... این روزها هر کدامشان را می بینم، از عشق برایم می گویند و از تنهایی هایشان که برایشان دردناک است و از خیالاتشان و از آرزوهایشان... گاهی به خودم شک می کنم... مبادا من سنگدلم که این همه تنهایی ذوبم نمی کند؟ نمی دانم چگونه هر کدامشان را آرام کنم یا چگونه امید ببخشم به دلهای غمگینشان... یکیشان حق داشت که می گفت: تو نمی فهمی من چه می گویم... تو درد مرا درک نمی کنی... ولی من حداقل رنج می کشم از تنهایی شان، از آرزوهایشان که منطقی است، اما گاهی دست نیافتنی... گاهی از دست خودم تعجب می کنم که هنوز عاشق نیستم و هنوز به دنبال تنهاییم! نمی خواهم عاشق شوم تا درکشان کنم، چون یکی دیگر به جمعشان اضافه می شود، چون دیگر همین یک نفر را هم که درگیر نیست و می تواند به حرفشان حداقل گوش بدهد از دست می دهند... اما کاش می توانستم برای دردهایشان کاری کنم، نه این که فقط بشنوم و بشنوم و بشنوم...
عصر، خسته و غمگین و دلتنگ نشسته ام و کتاب می خوانم... اشکان دوست داشتنی از راه می رسد! "خاله! دیروز رو صندلی چرخیدم، خندیدی. یادته؟ اومدم باژی کنیم..." نشاط را به اتاق می آورد با خنده هایش بخاطر چرخیدن روی صندلی من. خسته می شود و می رود و شادی را هم می برد... دوباره صدایش از پشت پنجره می آید: "خاله! اومدم با هم بستنی بخوریم". دو بستنی زعفرانی در دست دارد. می آید و اصرار می کند که در اتاق من بستنی بخورد و کسی نباشد با ما. انگار صمیمی ترین دوستش هستم. قبول می کنم. وسط پله ها دستش را بالا می آورد و میگوید: "بزن قدش...". از اطمینانش به خودم شادم... گاهی فکر می کنم شاید چیزی از کودکیم را حفظ
کرده ام که بیش از دیگران دوستم دارد. بستنی من تمام می شود و به او می گویم: "اشکان! دوم شدی..." خوشحال می شود از رتبه اش... خوش به حالش... درکی از عدد و زمان ندارد هنوز، کودکانه از همه چیز لذت می برد. بودن با این فرشته کوچک خیلی جالب است... شب صدای گریه اش از خانه شان می آمد... نمی دانم چه چیزی آرامش کودکانه اش را بهم زده بود؟
پلنگ محترم سلام! از این که از امشب تا آخر 89 مجبورید بار ما را تحمل بفرمایید، پیشاپیش پوزش می خواهم. جسارتا چند تقاضا داشتیم که به استحضار می رسانم: 1. لطفا زیاد تکان نخورید که ما دچار زلزله شویم... هر خمیازه شما به مرگ هزاران نفر از ما منجر می گردد. 2. لطفا سعی رژیم غذایی خویش را عوض فرموده و گیاه بیشتر میل نمایید. غذا خوردن شما منجر می شود به غمگین شدن تعداد زیادی از ما. 3. همانطور که اجداد ما معتقد بودند، خوی و منش شما تاثیر مستقیمی بر منش مردم در این سال دارد... بنابراین بنده همین جا شما را به صبر و آرامش و دوستی دعوت می نمایم. زیاده عرضی نیست. از التفات شما پیشاپیش همه ما سپاسگزاریم.
/**//*
/*]]>*/
من از جایی به این بازی دعوت نشدم، اما دوست
دارم بنویسم و دوست دارم نوشته های دوستانم را هم در این مورد ببینم! پس بدون آوردن
اسم دعوتشان می کنم.
چیزهایی که می نویسم، دورترین تصوراتم هستند که
جایی شاید قبل از هشت سالگیم بوده اند...
1.
بچه که بودم فکر می کردم زمین صاف است و جایی که در تصوراتم
حدود مکه بود، با دیواری سفید به پایان می رسد
و بعد از آن دیوار آدم در فضای بیکران میفتد و می میرد!
2.
در تصورم خدا پیرمردی بود که رنگ سفید داشت و جایی در
آسمانها نشسته بود!
3.
گاهی فکر می کردم همه ما مثل عروسک خیمه شب بازی هستیم و از
بالا گردانده می شویم! بسیار پیش می آمد که روی دستانم دنبال جای نخها بگردم! (می
بینید از کی به این افکار مشغول بوده ام؟).
4.
یکبار که نمازجمعه را از تلویزیون دیدم، به مامانم گفتم:
اینجا زنانه است، اینجا مردانه، اینجا هم آخوندانه!!! من گناهی نداشتم!جایی
از تصویر پر از آخوند بود.
5.
وقتی تلویزیون نگاه می کردم، از فکر این که اینها همین حالا
بازی می کنند یا نه، و این که چگونه در تلویزیون روز است و اینجا شب، دیوانه می
شدم!
هر وقت به اوضاع و احوال این روزهایمان می اندیشیدم، هر گاه از زمین و زمان این مملکت احساس ناامیدی می کردم، هر گاه به یاد روزهای طلایی مطبوعات می افتادم و آه می کشیدم، ناگهان در اوج تاریکی و غمها دو کورسو بودند که امیدوارم کنند، که با خود بگویم هنوز هم چیزهایی هست که حس خوشبختی را، گیرم کمرنگ در ما بدمد...! امثال من که خبربازیم، امثال من که عاشق بوی مطبوعاتیم، امثال من که حاضریم هفت صبح* دم دکه روزنامه فروشی باشیم که مجله یا روزنامه ای تمام نشود... و امروز هر دو کورسوی امید هم خاموش شدند! اعتماد و ایراندخت را می گویم! هر دو توقیف شدند و دیگر عشقبازی با بوی روزنامه و کاغذش، لذت رق زدن و لذت در دست گرفتنش نابود شده... باید بیشتر و بیشتر پشت مانیتور بنشینیم و بگردیم و خبر کسب کنیم و خودمان با تجزیه و تحلیل راست و دروغ را تشخیص دهیم. نمی دانم چرا به این روند عادت نمی کنم! هنوز هم مثل نوجوانیم که روزنامه ها را زنجیره ای بستند، با بسته شدن هر نشریه ای غمی سنگین بر دلم می نشیند و بغضی که مدتها باز نمی شود... ما در تاریکی زندگی می کنیم... *: در بسیاری از شهرستانها این طور بود که اگر زود نمی جنبیدی، شرق تا ظهر تمام می شد و ایراندخت تا نه و ده صبح و همینطور شهروند و بقیه |
About![]()
کاش کلاهی داشتم Archivesآبان 1389تیر 1389 خرداد 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 Links
ویراستار
از صفحات دفتر خاطراتم... |